از این کلبهی مرگاندود و بیرحم باید گریخت. وهمِ بیسایهی آن کلبهی خوفانگیز برای من تجسّم سلطهی قدرت بود بر ابدان رعایای بیگناه. ما از بزرگراه به دور افتادهایم و به ناچار دست به دامان اویی شدهایم که لبخندی آرام به لب دارد، مهربان است و سخاوتمند. تنها پانزده مایل فاصله بود تا امنیت و قرار. اما امان از این باران و طوفان لعنتی. نورمن دوست داشتنی است و عفریتهی قدرت بیرحم و تمامیتخواه. چنان که چون پیچکی خونآشام بر دست و پا و قلب نورمن میپیچد و او را بردهی خود میکند. نورمن آرام است، مهربان و خویشتندار است. اما غلبهی آن عفریته بر جسم و روح او، او را از خویشتن خویش خارج میکند و دیگر نورمنی باقی نمیگذارد. این کلبه و این متل محل ظهور بیرحمانهی عفریتهی درون اوست. و ما چه نگونبخت مردمانی هستیم که ناگزیر سر از این کلبهی مخوف و خاموش که سرنوشتی جز مرگ در آن نیست درآوردهایم. امان از این باران، امان از این طوفان
برچسب:
نویسنده: بهراد بختیاری
" وصل مدام به بود از وصل گاهگاه
مستغنی از وصال توام با خیال تو"
دوست عزیزم، جناب صائب،
هر گاه شما با خیال آب سیراب شدی
ما هم با خیال "او" مستغنی میشویم از وصال او
برچسب:
نویسنده: بهراد بختیاری
برچسب:
نویسنده: بهراد بختیاری
برچسب:
نویسنده: بهراد بختیاری