خرید بک لینک
از این کلبهی مرگاندود و بیرحم باید گریخت. وهمِ بیسایهی آن کلبهی خوفانگیز برای من تجسّم سلطهی قدرت بود بر ابدان رعایای بیگناه. ما از بزرگراه به دور افتادهایم و به ناچار دست به دامان اویی شدهایم که لبخندی آرام به لب دارد، مهربان است و سخاوتمند. تنها پانزده مایل فاصله بود تا امنیت و قرار. اما امان از این باران و طوفان لعنتی. نورمن دوست داشتنی است و عفریتهی قدرت بیرحم و تمامیتخواه. چنان که چون پیچکی خونآشام بر دست و پا و قلب نورمن میپیچد و او را بردهی خود میکند. نورمن آرام است، مهربان و خویشتندار است. اما غلبهی آن عفریته بر جسم و روح او، او را از خویشتن خویش خارج میکند و دیگر نورمنی باقی نمیگذارد. این کلبه و این متل محل ظهور بیرحمانهی عفریتهی درون اوست. و ما چه نگونبخت مردمانی هستیم که ناگزیر سر از این کلبهی مخوف و خاموش که سرنوشتی جز مرگ در آن نیست درآوردهایم. امان از این باران، امان از این طوفان

برچسب: نویسنده: بهراد بختیاری تاريخ: سه شنبه 24 بهمن 1396 ساعت: 11:23

" وصل مدام به بود از وصل گاهگاه

مستغنی از وصال توام با خیال تو"


دوست عزیزم، جناب صائب،

هر گاه شما با خیال آب سیراب شدی

ما هم با خیال "او" مستغنی میشویم از وصال او

برچسب: نویسنده: بهراد بختیاری تاريخ: سه شنبه 24 بهمن 1396 ساعت: 11:23



- مارین خطاب به نورمن:

شما خیلی مهربانید

برچسب: نویسنده: بهراد بختیاری تاريخ: سه شنبه 24 بهمن 1396 ساعت: 11:23

یکشنبه ۲ مهر ۹۶ , ۰۲:۵۲حضرت کازیمو از جمله داستانهای وبلاگی؛ یعنی داستانهایی که با شتاب و بدون پرداخت کافی و به قصد پست شدن در وبلاگ نوشته میشوند.خب روشن است که نتیجه، خوب از آب درنمیآید. من قبلا هم در وبلاگم نوشتهام که وبلاگنویسی سمی مهلک برای نویسندگی است. زیرا وبلاگ به شعلههای کمنور ایدهها در ذهن نویسنده فرصت پرورده شدن و بزرگ شدن را نمیدهد و هر ایده با پست شدن در وبلاگ به مسلخ میرود و فرصت رشد پیدا نمیکند. شعلههای کوچک قدرت آتش زدن بر جان و ذهن مخاطب را ندارند، باید افروختهتر شوند و سوزندهتر. درود حضرت عشقبا جملۀ اول به شدت موافقم؛ البته با قسمت شتاب و بدون پرداخت کافی که اگر این دو امر نباشه، فرقی بین صفحۀ سفید وب و صفحۀ سفید کاغذ نمی بینم.حضرت عشق! کلامت با وجودی که ذاتاً دلسوزی تو رو نسبت به قلم و نویسندگی می رسونه، اما میشه بهش ان قلت وارد کرد. اصطلاح سم مهلک، اصطلاح سنگینی ست. قبول دارم؛ هر ایده ای اگر در ذهن نویسنده فرصت پرورده شدن نداشته باشه، چه در وب، چه در چاپ کتاب، چه در نوشته های سفارشی و چه هرجا، در نطفه خفه میشه. عجله و شتاب و ذوق برای پست مطلب شاید منظور تو باشه که بله، اینها آفت وبلاگ نویسی ست. یکشنبه ۲ مهر ۹۶ , ۰۳:۱۷حضرت کازیمو نه میرزای جان اشتباه نکن. من هیچگونه دلسوزی نسبت به قلم و نویسندگی ندارم یعنی بخواهم دقیقتر بگویم نسبت به

برچسب: نویسنده: بهراد بختیاری تاريخ: سه شنبه 24 بهمن 1396 ساعت: 11:23

و من فقط خندیده بودم. بعد از اینکه رفت گریسته بودم. بعد سکوت. بعد باز گریسته بودم... پنجره را باز کردم و شب به اتاق ریخت. حضورش روی صندلی چوبی گوشهی اتاق کز کرده بود و من در آینه صورت مرد غریبهای را میدیدم. من غریبه بودم یا او؟ هر کدام برای دیگری. هر دو انگشت کشیدهی خود را روی غبار آینه کشیدیم. غبارها را محو کن مرد غریبه. او به من گفت یا من به او؟ غبارها، غبارها. شب زبانه میکشید. نور کمرمق و زرد لامپ کوچک اتاق روی چروکهای ریز صورتم قدم میزد. انگشتم چروکها را لمس کرد. وقتی اینجا بود، روی صندلی چوبی گوشهی اتاق، من تنها نگاهش کرده بودم. او گفت و من فقط خندیده بودم. نه خندهی قاه قاه، خندهای آرام و ملایم. چرا خودت را بروز ندادی؟ درد و غم و اندوهت را نگفتی. مرد غریبه گفت. به مرد غریبه لبخند تلخی زدم. او هم لبخندی تلخ. گفتم نشد، نتوانستم. مرد غریبه تنها نگاهم کرد. بعد از اینکه رفته بود گریسته بودم. تمام اندوهِ نگفتنها را گریسته بودم. در آینه نِگریسته بودم. آینه غبار نداشت. به صورت بدون چروکم خیره شده بودم. بعد سکوت کرده بودم. سرم را از پنجره بیرون بردم و شب را بو کردم. آن روز شب نبود. هیچگاه شب نبود. شب بعد از آن روز خلق شد. راستی روز چه شکلی بود؟ به مرد غریبه گفتم. غریبه هیچ نگفت. به روبرو خیره شدم، تنها شب بود. به روبرو خیره شده بودم، او پشت به من بود و میرفت. با همان طرز

برچسب: نویسنده: بهراد بختیاری تاريخ: سه شنبه 24 بهمن 1396 ساعت: 11:23

صفحه بندی